۳دخـ ـمـ ـلـ ـکـ ـ امـ ـروزے
زندگی گریه مختصریست،مثل یک فنجان چای وکنارش عشق است مثل یک حبه قند،زندگی راباعشق نوش جان بایدکرد
چندباربخونی میفهمیشون میفهمی علاوه برجالبی خیلی درس داره پس بخون بعدنظربده اولیش : تـــــوبــه مـــن خندیدی ونمیدانستی مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه ســــیب رادزدیدم! باغبــــان ازپی مــــن تنددوید ســــیب را دست تودید غضب آلــــود به من کردنـــگاه ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک وتـــورفتــی وهنـــوزسالهــــاست که درگـــوش من آرام٬آرام خش خش گام توتکرارکنان میدهدآزارم ومن اندیشه کــنان غرق این پنــــدارنم که چراباغچه کوچک مــاســـیب نداشت.... دومیش: درادامه حرفاما تولدت مبارک آرمیتاجون تولدت مبارک اینم کیکش واینک کادوهاش این۱ساعتوباکی سپری کنی؟ بعـــــــــــدانوشــــــــــت: ادامه مطلب مخصوص آرمی (آرمیتا)جونه:حرف های استادشیرین دوس داشتیدبرید
رو قلب من نوشته پرویز مظلومی عشقه فرهاد ما گل میزنه لنگی رو آتیش میزنه مهدی دست طلایی عقاب آسیایی آنجلا دختر جوان ۲۵ ساله زیبا بدون اینکه اجازه بده گریه جلو حرفش و بگیره یه بار دیگه این بار خیلی محکم حرفش و تکرار کرد : - جورج تمام شد…. دیگه همه چیز بین ما تموم شد میخوام اینو بفهمی و از امروز دیگه مزاحم من نشی…… جورج همانطور که نوشیدنیش رومزه مزه میکرد با ناراحتی پرسیدآخه چرا؟؟؟! باور کن من دوستت دارم…… آنجلا پوز خند زد و جواب داد: هی جورج بیا و این لحظه اخر دست از دروغ بردار!!! جورج دست بردار نبود:ولی انجلا من بدون تو از تنهایی خواهم مرد! آنجلا در حالی که از پشت میز رستوران بلند می شد گفت: نه تو نخواهی مرد … من مطمئنم…. و مطمئنم که تنها نخواهی ماند…. -ولی انجلا… جورج اینو گفت وانجلا از سر میز بلند شد و برای اینکه زودتراز نامزدی که چهار سال اونو معطل کرده بود دور بشه به سرعت به طرف در رستوران راه افتاد که غفلتا با دختر گارسون زیبایی که به طرفش می اومد برخورد کرد و کم مونده بود که به زمین بیفته . انجلاعذر خواهی کرد و از رستوران خارج شد جورج اما در حالی که نگاهش به دختر گارسون بود با خود زمزمه کرد : چه دختر قشنگی چطور تا حالا ندیده بودمش…!!! بعـــــــــــدانوشــــــــــت: اےکـ ـسـانےکه کامنـ ـت نمےدهیـ ـدآگـ ـاه باشـ ـیدخداونـ ـدشمـ ـارابه دلیـ ـل خسـ ـاسـت مجـ ـازات ودرآخـ ـرت شماو وبـ ـلاگتـ ـان رابـ ـاهم مےسـ ـوزانـ ـد. سـ ـوره بلاگـ ـفا آیه۳ چه لطیف است حس آغازی دوباره وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغازتنفس......وچه اندازه عجیب است روزابتدای بودن!وچه اندازه شیرین است امروز ...روزمیلاد...روزتو!روزی که توآغازشدی!تـــــــولـــــــدت مــبـــــــارکـــــــــ بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا تو تقویما نوشتیم تو این ماه( فروردین ) و تو این روز (۱۱) تو تقویما نوشتیم تو این ماه( فروردین ) و تو این روز (۱۵) یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس تا تو هستی و چشمات بهونهاست واسه خوندن واسه تولد تو باید دنیا رو آورد تولد هانیه ونازنین پراز ستاره بارون الهی که همیشه واسه تبریک امروز تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی
هانیه ونازنین جان تولدتــان مبارک تازه جاهای جالبش (توادامه مطلب) این پست مخصوص خودمونه (آرمیتا.هانیه.نازنین) اماالان نه یه روز که تنهاباشیم تنهای تنها امامطمئن باشید توتعطیلات نوروز وقتشه دیگه بریم آخه وقت کوتاهه امادرکش زمان نمیخواد پس بخونید صدای ناز می آید، صدای کودک پرواز می آید، صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد. معلم در کلاس درس حاضر شد ، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ، همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا، معلم نشئتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد، یکی از بچه های آن کلاس ِ درس گفتا بچه ها برجا . معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ، چه درسی ؟ فارسی داریم؟ کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ، بزن یک صفحه از این زندگانی را. ورق ها یک به یک رو شد. معلم گفت فرزندم ببین بابا، بخوان بابا، بدان بابا، عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه ی صفحه پر از بابا ندارد فرق این بابا و آن بابا ، بگو آب و بگو بابا ، بگو نان و بگو بابا اگر بخشش کنی با میشود با ، با اگر نصفش کنی با می شود با ، با تمام بچه ها ساکت ، نفس ها ، حبس در سینه ، به قلبی همچو آیینه . یکی از بچه های کوچه ی بن بست ، که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت ، به قلبش یک معما داشت ، سوال از درس ِ بابا داشت. نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گویا هم درد ، فقط نا داشت. به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت ، سوال از درس بابای زمان دارد تو گویی درس هایی بر زبان دارد صدای کودک ِ اندیشه می آید، صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ، صدای شیرها ، از بیشه می آید . معلم گفت فرزندم سوالت چیست ؟ بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، این یکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟ معلم گفت آری جان ِ من ، بابا همان بابا ست . پسر آهی کشید و اشک ِاو در چشم پیدا شد . معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟ پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم . معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟ پسربا گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ، یکی بابا ، تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟ ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟ چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر ِ، به زور و ظلم می کارد ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟ چرا بابای من هر روز میپوسد ؟ چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟ چرا بابای من با زندگی قهر است ؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ، به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست ، چو گوهر روی دفتر ریخت ، معلم روی دفتر، عشق را می ریخت ، و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش . بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست پاکن را بگیرید ای عزیزانم یکی پاک کردند و معلم گفت : جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز خدا بابا تمام بچه ها گفتند : خدا بابا درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت: "آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد." غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بيايم!" غم با صداي حزن آلود گفت: "آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم." عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي بود که صداي او را نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق تو را خواهم برد." عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد: "آن پير مرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب پرسيد: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟" علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت: "زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......." امیدوارم خوشتون اومده باشه
ادامـ ــه حرفایِ ما










۱
اگه قراربودفقط۱ساعت زنده باشی دوست داشتی
۲
تاحالاعاشق شدی؟
۳
واسه رسیدن به عشقت چی کارکردی؟
ادامـ ــه حرفایِ ما

استقلال سرور لنگ سوراخ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()






تــــــــــــــــولــــدت مـــبــــارکــــ
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
از آسمون فرستاد خدا ۲ ماه زیبا
به خاطر وجودت به افتخار بودن
با یه گریهی ساده به دنیا بله گفتی
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندهاست
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا آسمون برد
پر از باد کنک و شوق، پراز آینه و شمعدون
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون


ادامـ ــه حرفایِ ما
ادامـ ــه حرفایِ ما
![]()
بعدنظربدید![]()
امیدوارم جالب بوده باشه![]()


| Design:♀ali-hadis♂ |












